برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

مروری بر کتاب ” جامعه شناسی نخبه کشی ” از علی رضاقلی

( جامعه شناسی نخبه کشی ) آیا تغییر و اصلاح در ساخت و بافت جوامع به دست نخبگان و از بالا انجام می شود یا بر اثر تحول در زمینه و بستر اجتماعی و از پایین؟

در دوسده اخیر برخی از نخبگان سیاسی ایران می خواسته اند در ساخت و بافت جامعه ای که بر صدر آن قرار می گرفته اند اصلاحاتی بکنند و تغییراتی دهند. گرچه اینان در وجدان تاریخی توفیقاتی به دست آوردند و نامشان به نیکی بر صفحه روزگار برجا ماند اما خود قربانی خواست ها و بستر نامساعد اجتماعی شدند. نمونه بارز آن میرزاتقی خان امیرکبیر است و پیش از او میرزا ابولقاسم قائم مقام و پس از او دکتر محمد مصدق. این سه تن نه در خواست و اراده تنها بودند و نه در نتیجه ای که عایدشان شد.

در این کتاب عوامل و عوارض درونی و بیرونی و روش های بیرون رانده شدن اینان از گود بررسی و سعی شده است عوامل و موانع توسعه سیاسی و اجتماعی ایران شناخته شود.

در کتاب ” جامعه شناسی نخبه کشی ” سرگذشت موشکافانه سه نفر از بزرگترین و تاثیرگذارترین چهره های سیاسی ایران مورد بررسی قرار می گیرد و مشخص می شود که دلیل اصلی از صحنه خارج شدن افرادی نظیر امیرکبیر، قائم مقام و مصدق چیست. گرچه نویسنده در پیشگفتار آن ادعا می کند که این کتاب نوشته ای کامل و جامع به لحاظ ادبیات دانشگاهی و پژوهشی نیست اما هر خواننده ای با مطالعه کتاب متوجه می شود که چه کار ارزشمندی انجام شده است.

نظرات بیشتر در مورد کتاب: لینک گودریدز

“می گویند قائم مقام را توطئه گرانِ دربار قاجار و محمدشاه به کمک ایادی بیگانه کشتند، و امیرکبیر را به همین شکل به روزگار ناصرالدین شاه نسبت می دهند و مصدق نیز چهل سال تبعید و زندان را مدیون سازمان سیا و پهلوی است. این کتاب می گوید اینها علت قریب هستند، باید به دنبال عللی گشت که اگر نبودند نظامی پرداخته نمی شد که در آن اصلاحگران توفیقی به پیشبرد مقاصد خود نیابند. آن علت ها عللی بودند که استبداد را دامن می زدند و مانع جدی توزیع قدرت بودند و هم جلوی انباشتِ ثروت را می گرفتند و هم انباشت علم را. زندگی روزمره بود و نیازی به گره گشایی های علمی نداشتند و در نتیجه مانع تقسیم کار فکری و مانع انباشت علم و دانش نیز بودند”

شروع کتاب با بررسی ویژگی فرهنگ اقتصادی ایران است. در این فصل به خوبی ریشه های تاریخی فرهنگ اقتصادی ایران که خود مرتبط با ریشه های فرهنگ اجتماعی و سیاسی ما هستند مطرح شده است. اینکه چگونه ریشه های وابستگی از عصر مغولان آغاز شد و انحطاط ریشه های خود را گسترده تر کرد… همزمان با نزول ایران چه وضعیتی در اروپا وجود داشت و چگونه اروپاییان دقیقا در زمان خواب ایرانیان همه موانع پیشرفت خود را از میان برداشتند… در این فصل به خوبی تحولات اروپای پس از قرن ۱۶ام موشکافی می شود متناظرا وضعیت ایران نیز مورد بررسی قرار می گیرد…

ویژگی فرهنگ اقتصادی ایران

در این فصل از کتاب ویژگی های فرهنگ اقتصادی ایران به صورت تاریخی و جامعه شناختی مورد بررسی قرار گرفته است، این بخش از بررسی ویژگی های جامعه اقتصادی ایران از دوره مغولان و ریشه های وابستگی آغاز می شود و با بررسی نسبتا عمیقی بر ویژگی های اقتصادی عصر صفویه ادامه پیدا می کند.

“در این زمان (عصر مغولان) ابریشم محصول عمده تجارت خارجی ایران را تشکیل می دهد. انحصار تجارت آن نیز با ونیزی ها است. اینان سودی کلانی از این تجارت می بردند و ایرانیان خود قادر به تسلط بر بازار فروش نبودند. برای این منظور ونیزی ها در تبریز و در گیلان کنسولگری داشتند”

در ادامه این بخش بیان می شود که چگونه ریشه های وابستگی اقتصاد ایران به اروپا ایجاد می گردد و ویژگی های اقتصاد اروپا و ایران در قرن شانزدهم بررسی می شود.

در ادامه بحث عدم امنیت اجتماعی در ایران مطرح می گردد و تاثیر این عدم امنیت تاریخی بر اقتصاد ایران شفاف می شود.

“تمامی تاریخ ایران شاهدی است بر تجاوزهای متعدد و مداوم به جان و مال مردم. گذشته از غصب مال و اموال مردم، ایران کشوری بود که در آن شاهان و شاهزادگان نه فقط به وسیله دشمنان بلکه توسط بستگان خود نیز به قتل می رسیدند و یا کور و اخته و … می شدند.” 

در ادامه این بخش تجارت و صناعت داخلی ایران مورد بحث قرار می گیرد و نشانه هایی تاریخی از بی اخلاقی های این عرصه مطرح می گردد.

“اخلاق مدنی حکایت از فساد بی حساب داشت و به ویژه رشوه بیداد می کرد. شاردن می نویسد: “ایرانیان خیلی علاقه به دلالی دارند و دوست می دارند که کالا را بخرند و استفاده ای گرفته بفروشند.”

“سرمایه گذاری تولیدی مستلزم امید به آینده است، و ناامنی قاتل این امید است. دلالی، رشوه، فساد، تعدی، ویرانی و … این کارنامه عمومی صفویان است.”

در ادامه این فصل از کتاب به تجارت خارجی پرداخته می شود و به نقش بسیاری از ویژگی های منفی اخلاقی بدنه جامعه و مردم ایران از جمله رجال حکومتی اشاره می شود.

“شاه عباس ارامنه ایران را به نفع کمپانی هند شرقی زیر فشار گذاشت، چون از آنها رشوه می گرفت. این خصیصه از دولت مردان ایران هرگز قطع نشد. از آن زمان انگلیسی ها ترجیح دادند مشکلات خود را با دولت های ایران حل و فصل کنند و با گروه خاصی از هیئت حاکمه ایران علیه کل جامعه ایرانی توطئه را سامان دهند. در زمان های حاد این ویژگی بهتر به چشم می خورد. قائم مقام، امیرکبیر و مصدق در همین راستا از پا در آمدند.”

در ادامه، سوابق انتقال تکنولوژی در ایران مورد بحث قرار می گیرد و پس از آن به وضعیت کشور (به خصوص در زمینه اقتصادی) در دوران پس از صفویه اشاره می شود.

“از اواسط صفویه کالاهای خارجی بازارهای ایران را اشباع کرده بودند.”

“کریمخان و اطرافیان او اشتیاق به واردات داشتند”

“انگلیسی ها برای وادار کردن کریمخان به تسلیم از دو شیوه استفاده کردند. شیوه هایی که همچنان ادامه دارد. اول اینکه توسط سرسپردگان خود در جنوب مشکلاتی برای کریمخان به وجود آوردند که کریمخان در حل آن مشکلات سیاسی-نظامی عاجز ماند، و از طرف دیگر با “رشوه” جلو آمدند.”

در ادامه به پیشرفت های روزافزون و چشمگیر اروپاییان اشاره می شود در روزگاری که ایران سراسر درجا زدن و فساد و بداخلاقی های اجتماعی در بدنه جامعه و حکومت بود… در این بخش ریشه ها و چگونگی و روند پیشرفت های اروپا به خوبی مورد بررسی و کنکاش قرار می گیرد و در این میان شواهدی از درجا زدن دائمی ایرانیان به چشم می خورد… در اروپای آن دوران همه ارکان، از حکومت ها تا ایدئولوژیست ها و ملت و متفکرین، همه توان و منابع خود را به کار بستند تا پیشرفت کنند، در حالی که ایران هر روز عمیق تر در تاریکی فرو میرفت.

همه ارکان در اروپا تماما در اختیار صنعت و تجارت و پیشرفت اقتصادی قرار گرفته بود و حتی ایدئولوژی ها و تئوری های انسانی و معنوی نیز به خدمت صنعت درآمده بود…

“ولتر چنین نتیجه گیری می کند: “آنکه می خواهد زندگی را در این جهان بر خود هموار سازد باید تا آنجا که می تواند کار کند… هر چه سن من بیشتر می شود، بیشتر به لزوم کار پی می برم، کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمی می گردد و جای همه آرزوها و احلام و رویاهای زندگی را می گیرد… اگر نمی خواهید خودکشی کنید همیشه خود را با کاری سرگرم کنید.””

“از این حرف ها چه می فهمیم؟ روحیه اروپای صنعتی، قالب فرهنگ و نبردهای استعماری و دیگر نبردهای آینده اروپا در این سخنان خلاصه شده اند. حالا اروپا به جایی رسیده است که جهنم را بر بهشت ترجیح میدهد…”

“قرن نوزدهم، قرن یکسره کردن کار بود. کار ایران را همانگونه یکسره کردند که هند را، و هند را چنان دست آموز کردند که چین را و آمریکای لاتین در پس همه افتان و خیزان می آمد. آفریقا یکسره به کام بردگی فرو رفت و …”

در بخش های پایانی این فصل همه شواهد لازم در مورد چگونگی انحطاط جامعه ایران و جامعه اسلام جمع آوری شده است و به خوبی بدان پرداخته شده. در پایان این فصل نیز آمده است:

“بنا داریم در این کتاب از تمام نخست وزیرانی که در ایران از اول قاجاریه تا آخر پهلوی آمده اند نام ببریم. و در ضمن بگوییم که این نخست وزیران همه از صنوف فرهنگ ایرانند؛ سه نفر آنها در مواقع اضطراری و خاصی با ویژگی های غیرتِ شدید، ایران دوستی، ایران فهمی و جهان فهمی روی کار آمدند که مورد حمایت فرهنگ کلی جامعه قرار نگرفتند…”

میرزا ابوالقاسم قائم مقام

در این فصل حیات سیاسی قائم مقام موشکافانه مورد بحث قرار گرفته است، این که قائم مقام چگونه بر سر کار آمد، چگونه تلاش کرد مالیه را بهبود بخشد، چگونه سعی کرد سیاست خارجی ایران را سر و سامان دهد، چگونه به صنعت داخلی ایران و آموزش توجه کرد و در نهایت چگونه از صحنه محو شد…

“قائم مقام در مجموع ابزار انجام کارهای مورد نظرش را نداشت. در واقع در فکر تربیت آنها بود که دشمنانش بر وی پیروز شدند. مردم عامی نیز که ضررشان برای قائم مقام بیش از نفعشان بود، حمایتی از او نمی کردند. در عوض به تحریک عوامفریبان برای او مسئله می آفریدند. برای نمونه از میرزا مهدی امام جمعه تهران نام می برند که مبالغی دریافت داشته بود تا مردم را علیه قائم مقام بسیج کند.”

“مردم ایران این ویژگی را از سال هایی که با سیاست آشنا شده اند همچنان دنبال کرده اند و هر هنگام که منافع بیگانگان ایجاد کرده است به کمک عوامفریبان مشکلاتی برای قهرمانان ملی خود ایجاد کرده اند.”

“برای یک نفر یکه و تنها و این همه لشکر فساد و دشمنی، تکلیف روشن است. همه دست به دست هم دادند و به جرم این گناهان غیرقابل بخشایش! در ژوئن ۱۸۳۵ میلادی او را در باغ نگارستان خفه کردند.”

میرزا تقی خان امیرکبیر اتابک اعظم

“میرزا تقی خان در اکتبر ۱۸۴۸ همزمان با ایام اسپنسر، مارکس، اگوست کنت، نیچه، ادیسون، بنز، میشلن، ولتر، روسو، هگل و کانت به نام میرزا تقی خان امیرکبیر اتابک اعظم به منصب صدارت اعظمی ایلات ایران رسید..”

در این فصل به سرگذشت امیرکبیر اشاره می شود… اینکه چگونه بر سر کار آمد، چگونه خستگی ناپذیر به عشق ایران تلاش کرد و چه بذرهایی کاشت و اینکه در نهایت چگون توسط جامعه، ملت و حکومت ایران به قتل رسید…

“آقای آدمیت که ارزنده ترین کار تاریخی موجود را در مورد امیرکبیر انجام داده است می گوید: ” نوآوری در راه نشر فرهنگ و صنعت جدید، پاسداری هویت ملی و استقلال سیاسی ایران در مقابله با تعرض غربی، اصلاحات سیاسی مملکتی و مبارزه با فساد اخلاق مدنی””

“امیر به فراست دریافت که راه رهایی از چنگ غرب قوی شدن و صنعتی شدن و بی نیاز شدن در تمام زمینه هاست. وی می دانست که زمینه اصلی کارزار وی با غرب، ابزار نظامی نیست. معرکه اصلی، عرصه پیکار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. بنابراین در تمام زمینه ها شروع به کار کرد”

“امیر می دانست که در سایه شناخت دقیق دستاوردهای غرب و خصوصیات ایران و تالیف آن دو می توان ایران را به جایی رساند به همین جهت در مورد مدیر مدرسه دارالفننون به شاه می نویسد ” در امر مدرسه دقت زیاد لازم است. ادم خیلی معقول و متشخص می خواهد که سررشته از هر چیز فرنگی و ایرانی داشته باشد.”

و به طور خلاصه در همه پست ها و مقام ها امیر دنبال “آدم حلال زاده ای که صرفه ی ملت را نفروشد” بود…

“باریک و ریز شدن در کار امیر می رساند که وی خوب می دانست که بر اثر آنچه فرهنگ ایران به سر خود آورده، امنیت اجتماعی که لازمه نظم و در نتیجه امید به آینده و در نهایت تلاش اجتماعی-اقتصادی است در ایران وجود ندارد و این خودکامگی و بی قاعدگی که سرتاپای این فرهنگ را گرفته مهلک ترین دشمنی است که در مقابل فعالیت این مردم ایستاده است.”

بنابر شواهد کتاب امیر در عرصه های مختلف زحمت کشید، از اصلاح آزادی، قانون و امنیت اجتماعی، تا از میان برداشتن شکنجه تا اصلاح اساسی وضعیت دانش و کتاب و آگاهی ملت، مثل قائم مقام به وضعیت مالیه رسیدگی کردو تلاش کرد دستگاه فاسد اداری را اصلاح کند، ارتش را سروسامان داد و تلاش کرد سیاست خارجی را سامان دهد. همچنین تلاش های بسیاری برای احیای صنعت در ایران نمود و تلاش کرد امنیت اجتماعی را که لازمه احیای صنعت و اقتصاد بود احیاء کند. اما در نهایت پس از همه این تلاش ها به سرنوشت قائم مقام دچار شد…

“غرض از گشودن این بحث در اینجا این است که پای مردم و فرهنگ آنان را در قتل قائم مقام و امیرکبیر و … و همکاری با امثال میرزا آقاخان نوری به میان بکشیم. مردم هم اعم اند از روشنفکر تا کاسب، از پاسبان تا سرلشگر، از تاجر متدین تا ارمنیِ ارتودوکس، و … به عبارت دیگر قدرت سیاسی ایران که قدرتی ساخت یافته است از متن و بطن جامعه توسط خود مردم رویانده شده و خود این مردم نیز از دم تیغ آن می گذرند.”

آنچنان که شیل می نویسد:

“چیزی که در این مملکت وجود ندارد، شرف، حیثیت، ایمان و حق شناسی است. سودپرستی و طمع ورزی حاکم بر همه چیز است و انگیزه های آنی و هوس و نیرنگ و افسون بر این جامعه مستولی است”

و این بخشی از نامه امیر در پاسخ به شیل در مقابل خواسته های او از امیر است:

“… در ملت ایران نشانه ای از وطن پرستی یا ملیت به جای نمانده، قدرت دین هم که تا امروز جای ملیت را گرفته بود، رو به سستی نهاده، قدرت دولت هم بسیار محدود است و همه مردم نیز خواهان تحولی هستند. در عین حال ایرانیان اشتیاق غریبی پیدا کرده اند که خود را به دولت های اجنبی نزدیک گردانند… با اختلافات عظیمی که میان قدرت ایران و انگلستان است، چطور می توانم تن به تقاضاهایی دهم که برقدرت انگلیس بیفزاید و از قدرت ایران بکاهد…”

و پایان کار امیر در حالی که تقریبا هیچ کس در ایران نبود که با او همراه یا حداقل حامی او باشد…

{امیر} : “چند کلمه عرض دارم، برای اینست که هرزگی و نمامی و شیطنت اهل این ملک را می شناسم. از این رشته که به دست آنها افتاده دست نمی کشند و طوری خواهند کرد که این کار منظم را که کل دنیا از شدت حسد به مقام پریشانی برآمدند، بالمره خراب و ضایع و همچنین این غلام را خراب کردند، هم جمیع کارهای پخته را خام نمایند”

و چه دردناک است این آخرین نامه امیر به ناصرالدین شاه…

“قربان خاک پای همایونت شوم جسارت است اما، چو آید به موئی توانش کشید…چو برگشت زنجیرها بگسلد… . باری معلوم است مقدر آسمانی در تمامی کار این غلام است، زیرا، ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد… آن فرمایش صبحی، دستخط همایون هم مزید واهمه این غلام شده که یقین خواهید فرمود، این غلام بی خبر نیست. لابدا با کمال روسیاهی جسارت عرض می شود که اولا از خدا مرگ می خواهم که این روزهای زیادتی را نبینم. ثانیا الحکم لله به قضای آسمانی و حکم پادشاهی حاضرم. امر همایون مطاع.”

و بر طبق شواهد کتاب از زمان امیر تا مصدق تقریبا هرچه امیر و قائم مقام رشته بودند به کلی پنبه شد…

از امیر تا مصدق

در این بخش از کتاب اتفاقات پس از دوران امیرکبیر تا انتهای دوره مصدق مرور می شود که مانند بقیه بخش های کتاب بسیار تلخ و تاسف برانگیز است. همانطور که از شواهد کتاب بر می آید بسیاری از تلاش های امیرکبیر توسط نخست وزیران قبلی و البته با فشار دولت های خارجی نقش برآب شد…میرزا حسین خان سپهسالار، یکی از نخست وزیرهای متمایل به انگلیس و روس تز “تمدن غرب بدون دخالت ایرانی” را ارائه کرد و امتیازات بسیاری را تقدیم دولت های خارجی کرد.

پس از امیر تا پایان دوره قاجاریه کشور یکسره به سمت قهقرا حرکت کرد و تقریبا تجارت و صناعت ایران به کلی به دست دولت های خارجی سپرده شده بود و عملا هیچ نفس و رمقی برای تولید داخل باقی نمانده بود. علی رضاقلی جمع بندی و چکیده احوالات ایران را بسیار دقیق و زیبا در ۱۴ بند در این بخش از کتاب آورده است.

پس از پایان دوران قاجار نویسنده سراغ دوران پهلوی می رود و می نویسد:

“آغاز سلطنت پهلوی به چند اعتبار نقطه عطفی در تاریخ ایران است. از جهت سیاسی نهایت ذلت ایران را می رساند که برای اولین بار در برخورد با جامعه صنعتی غرب به چنان ضعفی دچار شده که شاهش را نیز بیگانه تحمیل می کند.”

“از کودتای سید ضیاء تا سقوط بختیار، ۴۵ دولت در فاصله ۵۷ سال در ایران روی کار آمدند. در مجموع می توان خطوط ویژه فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی پانصدساله گذشته را بر آنها نیز بار کرد”

سیاست خارجی در زمان پهلوی تمام بر مبنای تکیه بر نیروی غربی ها در مقابل به ناچیز فروختن منابع داخلی معطوف شده است و غرب پرستی بر هیئت حاکمه ایران کاملا سایه افکنده است و این مصدق بود که در زمان بالاگرفتن دعوای انگلیس و آمریکا بر سر ایران نخست وزیر شد:

“مصدق، در اقتصاد کشور به دنبال اقتصاد بدون نفت بود، هر چند که از اهمیت و ارزش آن در بهبود وضع اقتصاد کشور غافل نبود. در سیاست بین الملل نیز طرفدار سیاست موازنه منفی بود، آنچیزی که تا آخر عمر بدان پایبند بود”

“سیاست مصدق طی بیش از نیم قرن مبارزه سیاسی بر اساس دو محور اصلی استوار بود، دفاع از استقلال سیاسی و اقتصادی ایران و کوشش برای استقرار دموکراسی. 

او می گفت: گرسنه می مانیم و آزادی و استقلال را از دست نمی دهیم.”

مصدق به خوبی و مانند امیر بافت قبیله ای و دیگر کاستی ها و مشکلات و قوت های ایران و جامعه ایران را می شناخت و بر اساس آنها تدبیر لازم را به کار می گرفت.

مصدق نیز مانند امیرکبیر سختی های زیاد کشید و از طرفی به فکر اصلاح ساختار اداری و مشکلات حکومتی و دیوانی نیز بود و دغدغه فرهنگ ملت را نیز به همراه داشت .

“هر دوی این بزرگواران فهم و فرهنگ ملی را برای کاری که در جهان آن روز به عهده گرفته بودند “نارس” می دانستند، لیکن این را مجوزی و حقی برای کشورهای استعماری نمی دانستند که چون “نارس” است پس انگلیس و امثالهم مجاز به استعمارند”

مصدق در مورد ناکارامدی دولت و مجلس و عدم توانایی آنها برای دفاع از خود در مقابل قدرت های خارجی اعتقاد داشت:

“… این نهادها برآمده از حیات جمعی ملت ایران نیست، و روابط متقابل نیروهای انسانی و نیروهای تولیدی جامعه ایران چنین چیزی نیافریده که بتواند از آن دفاع کند.”

و اما در نهایت مصدق نیز سرنوشتی بهتر از امیر و قائم مقام نداشت…

“ملت پشت مصدق را خالی کرد و همه با هم شدند و مصدق تنها از پس توطئه دربار، رجال، سفارتخانه ها و انفعال مردم بر نمی آمد و دوام نیاورد”

“مصدق جایی که در مجلس موسسان کاشانی و حائری زاده به سلطنت پهلوی رای داده بودند، به آن رای نداد”

“مصدق با جمهوری مخالفت می کرد و آن را برای ملت ایران نارس می دانست: “من نه فقط با جمهوری دموکراتیک، بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم، چونکه تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمی شود و تا ملتی دانا و صاحب رجالی توانا نباشد کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت. چه بسیار ممالکی که سلطنت مشروطه دارند و از آزادی و استقلال کامل بهره مندند”

“نتیجه عملکرد سیاست اقتصادی پهلوی به جایی کشیده شد که شاه با فروش سالی هفت میلیون بشکه نفت و ۲۰ میلیارد دلار درآمد غیرتولیدی، باز قادر به  تنظیم اقتصاد وابسته ایران نبود و این سیر در جمهوری اسلامی نیز به همان کیفیت ادامه یافت و سالی تا سقف ۲۳ میلیارد دلار دریافتی از نفت را هزینه کرده با این وجود مردم فقیرتر شده اند. حالا می توان به عمق عملکرد مصدق پی برد”

“باری عملکرد ملت ایران در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه های معنوی و مادی این سرزمین بوده است. اگر شاخص این خیانت ها، چند نفر درباری و سیاست خارجی است، لیکن عامل تحقق آن ملت است. اگر ملتی پانصدسال از راه می ماند مقصر خودش است”

مطالب بیشتر در مورد ایران: اصالتی از جنس ایران

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE