برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

مروری بر کتاب ” ما چگونه ما شدیم ؟” از صادق زیباکلام

بسیاری از کتاب هایی که در حوزه جامعه شناسی تاریخی ایران نگاشته شده به این موضوع که “ما (جامعه ایران) چگونه ایم و چه ویژگی هایی داریم” پرداخته اند. ” ما چگونه ما شدیم ؟” از صادق زیبا کلام، اما، از دسته کتاب هایی است که تلاش کرده ریشه ها و چرایی ها و چگونگی های عقب ماندگی ایران را شرح دهد و اگرچه انتقادات بسیاری از سوی صاحب نظران بر آن وارد شده است، اما به نظر من، یکی از کتاب هایی است که حتما باید در این زمینه مورد مطالعه و توجه قرار گیرد.

هرگاه سخن از مقوله ای به عقب ماندگی -ولو در محال روشنفکری و آکادمیک – به میان می رود – بلافاصله اذهان به سوی نقش استعمارگران، امپریالیست ها و مهره ها و عوامل سرسپرده روس و انگلیس و جلوگیری از به ثمر نشستن استعدادهای لایزال خفته در این سرزمین متوجه می شود و توطئه های دشمنان این آب و خاک عامل اصلی عدم پیشرفت و عقب ماندگی ایران محسوب می شود.

ماچگونه ما شدیم از معدود تلاش هایی است که به جای پرداختن به نظریه مشهور (و البته پرطرفدار) توطئه، بدون رفع اتهام و غسل تعمید استعمارگران و عوامل خارجی، سبب اصلی را در داخل این سرزمین و در میان عوامل تاریخی و جغرافیایی خاص ایران جستجو می کند و توطئه ها و دسیسه های عوامل خارجی را نه علت که معلول عقب ماندگی ایران می داند.

بی گمان کمبود منابعی که با چنین رویکردی به این موضوع نگریسته باشند در کنار روان بودن متن و پرهیز کلیشه های رایج شده است کتابی که اینک در اختیار شماست پس از پانزده چاپ هنوز مورد توجه پژوهشگران و علاقه مندان به تاریخ قرار گیرد.

در این نوشته به صورت خلاصه مروری بر این کتاب انجام می شود، لازم به ذکر است که نسخه ای که توسط بنده مطالعه شده، ویراست سوم و چاپ ۲۵ام این کتاب است.

نظرات بیشتر در مورد این کتاب: لینک گودریدز

صادق زیبا کلام، در مقدمه این کتاب بیان می کند که تلاش دارد به یکسری “چرا” ی مهم در مورد ریشه های عقب ماندگی در ایران اشاره کند و پاسخ این چراها را پیدا کند:

“چرا شاهان ما فاسد و بد بودند؟ چرا شاهان فرانسه یا انگلستان همه بد و فاسد نبودند؟ چرا رجال ما در عصر قاجار سرسپرده به سفارتخانه های خارجی بودند؟ چرا رجال انگلستان، روسیه یا فرانسه سرسپرده و وابسته نبودند؟ “

و بسیاری چراهای دیگر…

زیبا کلام در این کتاب سعی می کند از تئوری ها و نظرات مرسوم که به گفته خودش عمدتا رگه هایی از تاثیر کمونیست و استعمار دارند فاصله بگیرد و به اصالت موضوع عقب ماندگی ایران بپردازد. زیبا کلام عمیقا معتقد است که استعمار، علت عقب ماندگی ایران نیست، بلکه معلول آن است؛ به این معنی که ایران اول عقب مانده شده و به همین دلیل استعمار توانسته به آن نفوذ و کند و این کشور را تحت سلطه خودش بیاورد.

در حالی که پرسش من، آن بود که چرا ایران اساسا در وهله اول بدل به کشوری عقب مانده گردید تا استعمار بتواند بر آن سوار شود؟

آیا ایران کشوری عقب مانده است؟

در ابتدای این فصل زیبا کلام به داستان تامل برانگیز شاهزاده عباس میرزا و جنگ قره چمن اشاره می کند و بخشی از گفتگوی عباس میرزا و ژوبر فرانسوی را بیان می کند (به طور خلاصه در آن جنگ که میان قوای ایران و روس در حدود ۲۰۰ سال قبل اتفاق افتاده، عباس میرزا به دلیل ناکامی در جنگ و ایستادن در مقابل قوای قدرتمند روسیه از ناپلئون تقاضای کمک می کند به فرستاده فرانسه می گوید:)

“نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چیست؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کاربردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتیه را در نظر می گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما بر ما می تابد تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری می دهد؟ گمان نمی کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم؟”

در ادامه این فصل از کتاب زیبا کلام نظرات مختلف در باب عقب ماندگی ایران را مطرح می کند و به این مطلب اشاره دارد که در بسیاری موارد ما حتی باور نداریم که عقب مانده هستیم، چه برسد به اینکه مانند عباس میرزا به فکر چاره و جبران باشیم! و شواهد مختلفی از این ادعا را بیان می کند.

ملتی که این همه خود را بزرگ و سربلند می پندارد، ملتی که معتقد است دین زیادی بر گردن پیشرفت و تمدن بشری دارد، واضح است که به هیچ روی نمی تواند بپذیرد که عقب مانده است.

در نهایت زیباکلام معتقد است که همیشه در ایران تلاش شده قبل از ریشه یابی و پرداختن به چرایی عقب ماندگی مستقیم به سوال “چه باید کرد” پرداخته شده است و به همین دلیل است که جمله این تلاش ها ناکام مانده است.

فصل اول : از کجا شروع کنیم؟

پس از مقدمه نسبتا طولانی کتاب زیبا کلام بحث فئودالی بودن یا نبودن ایران در طول تاریخ را مورد بحث قرار می دهد و با ارائه شواهد مختلف تلاش می کند اثبات کند که ایران هیچگاه خصیصه ها و ویژگی های یک نظام فئودالی بر اساس تعاریف را نداشته است. و پاسخ سوالات زیر را شاهدی بر این ادعا می داند:

چرا در ایران، اشراف، فئودال ها و زمین داران بزرگ هرگز نتوانستند ذره ای استقلال در قبال حکومت پیدا کنند؟ چرا شالوده اقتصادی و تولیدی جامعه در دست حکومت و درون شهرهای بزرگ متمرکز گردید؟ چرا مالکیت کمتر به رسمیت شناخته شد؟ چرا قانون و نهادهای قانونی به استقلا دست نیافتند؟ چرا امر قضا همواره در پرتو قدرت حکومت اسیر ماند؟ چرا در ایران انقلاب صنعتی به وقوع نپیوست؟

فصل دوم: ایران چگونه جایی است؟

در این فصل نویسنده تلاش می کند اطلاعات نسبتا جامعی در مورد وضعیت اقلیم و شرایط تاریخی جغرافیایی ایران را به مخاطب ارائه کند و عمیقا معتقد است که با توجه به وضعیت آب و هوا، در طول تاریخ اصولا هیچگاه ایران کشوری مناسب کشاورزی نبوده است.

پس از ارائه این موارد زیبا کلام اشاره می کند:

از میان جملگی ویژگی هایی که از دل شرایط اقلیمی ایران برخاستند سه عامل به نظر می رسد بیش از همه در چگونگی شکل گیری تمدن ایران نقش داشتند. این سه عنصر عبارتند از : “پراکندگی اجتماعات در ایران”، “پیدایش نظام ایلی و چادرنشینی” و بالاخره “تمرکز قدرت در دست حکومت”

در ادامه این فصل نویسنده هر یک از این سه مورد مهم را مورد بررسی قرار می دهد و در مورد چرایی پیدایش این سه عنصر به بحث می پردازد.

در یک کلام، شرایط اقلیمی ایران پراکندگی اجتماعات اسکان یافته را سبب ساز شد. پراکندگی و دوری اجتماعات از یک سو و شرایط سخت جغرافیایی از سویی دیگر باعث شدند که سطح تولیدات کشاورزی در ایران پایین مانده و عمدتا از حد برآوردن نیازهای مصرفی خود تولیدکنندگان فراتر نرود. عدم اضافه تولید بالطبع باعث شد که یافتن بازار، صدور کالا و ضرورت تجارت کمتر به وجود آید. در نتیجه همه اینها درآمد تولید کنندگان در ایران در سطح پایین قرار گرفت و آنها کمتر توانستند اندوخته ای به دست آوردند و آن را در راه تولید بیشتر، فراهم آوردن امکانات تازه تر و سرانجام در راه تجارت و ایجاد ارتباطات به کار گیرند.

در بخش بعد به دومین عنصر مهم، یعنی پیدایش نظام ایلی و چادرنشینی، پرداخته می شود و با استفاده از شواهد تاریخی بیان می شود که تقریبا همه سلسله های حکومتی ایران برآمده از ایلات و صحرانشینان بوده است این عامل -پدیده ملوک الطوایفی- نه تنها باعث بی ثباتی اجتماعی (که در واقع ایل ها و طوایف یکی از تهدیدهای جدی برای شهرها محسوب می شدند و هر زمان حس می کردند نیاز به منابعی دارند به شهرها حمله و آنها را غارت می کردند) شده بلکه باعث عدم شکل گیری نهادهای پراهمیت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در ایران شده و منجر به عدم رشد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی گردیده است.

نیاز به توضیح چندانی نیست که اگر ثبات سیاسی، تمرکز قدرت به همراه استمرا و مرکزیت پایتخت یا مادر شهر را از جمله ملزومات تکامل اجتماعی و توسعه بدانیم، در این صورت آنچه در ایران بالاخص از قرن یازدهم میلادی به بعد شاهدش هستیم درست در عکس این جهت حرکت کرده است.

در بخش بعدی این فصل عامل سوم یعنی “تمرکز قدرت در دست حکومت” مورد بحث قرار می گیرد و این اعتقاد وجود دارد که اساسا ریشه پیدایش حکومت در شرق متفاوت با غرب بوده است و به دلیل کمبود منابع در شرق و احتیاج به مدیریت آن از سوی حکومت رفته رفته قدرت حکومت به نسبتا غرب بیشتر شده است.

در جوامع شرقی مبنای پیدایش حکومت، بر اساس تضاد (آن گونه که مارکس در مورد جوامع غربی بحث می نماید) نبود بلکه درست برعکس آن، بر اساس نیاز به کار دسته جمعی (برای تهیه و توزیع آب) بود.

نتیجه تاریخی و مهم که از این دو مبنای پیدایش متفاوت و تاحدی متضاد به دست می آید این است که در غرب نخست تولید می بایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود به دلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولیدکننده، حکومت ظهور کرده باشد، اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید به راه افتد.

نقش مهم کمبود آب در اقتصاد ایران و منازعات و درگیری های جدی برای گرفتن سهم بیشتر از آب باعث شده که حکومت به عنوان متولی توزیع آب قدرت بسیار زیادی در اختیار داشته باشد. و به زعم نویسنده مالکیت آب به دنبال خود منجر به مالکیت زمین و در نتیجه بالاتر رفتن قدرت حکومت در ایران شده است و این یکی از شواهد ارائه شده برای رد فرضیه فئودالی بودن ایران است. در کنار عامل آب زیبا کلام اشاره می کند که تصرف یا فتح مناطق دیگر نیز خودبه خود باعث افزایش زمین های تحت تملک دولت می شده است.

اما زیبا کلام به عامل دیگری نیز اشاره می کند که باعث افزایش قدرت و تسلط حکومت به صورت تاریخی در ایران شده است و آن عامل “الهیت و قداست حکومت در ایران” است که تقریبا از دوران هخامنیشان به نحوهای مختلف وجود داشته و با ظهور اسلام حتی تشدید شده است.

اساس پادشاهی بر دین استوار بود و از آن سرچشمه می گرفت و متقابلا شاه نیز پاسدار و خدمتگذار دین توصیف می شد.

در یک کلام، حکومت به تدریج نهادی مقدس، مشروع و واجب الاطاعه گردید که اطاعت امرش واجب، لازم، فریضه و تکلیف بود. نیازی به توضیح نیست که چنین نهادی نه تنها بر آب و زمین تملک و حاکمیت داشت، بلکه جان، مال، ناموس، زندگی و همه چیز دیگر مردم هم در دستش بود.

فصل سوم : از صعود تا نزول (۱۰۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی) – هجوم قبایل و صحرانشینان آسیای مرکزی به ایران

در این فصل نویسنده به یک واقعه تاریخی مهم یعنی هجوم قبایل آسیای مرکزی به ایران می پردازد، این واقعه که تقریبا از نیمه دوم قرن دهم میلادی آغاز شد به زعم نویسنده تاثیرات شگرفی بر وضعیت نهادهای مختلف ایران گذاشت. اما در ابتدای فصل نویسنده یک سوال مهم را مطرح می کند: چرا این قبایل تا قبل از این زمان به ایران هجوم نیاورده بودند؟

در پاسخ به این پرسش زیباکلام چند عامل را معرفی میکند:

۱- تا قبل از ظهور اسلام و هجوم اعراب به ایران یک حکومت مرکزی قدرتمند در ایران وجود داشت (ساسانیان) و به این دلیل هجوم به ایران بسیار سخت و تقریبا غیر ممکن بود. اما پس از اسلام به مرور قدرت های محلی و کوچکتر قدرتمند شدند و از قدرت حکومت مرکزی کاسته شد و عملا ایران توسط قدرت مرکزی در دارالخلافه بغداد اداره میشد و خود فاقد حکومت مرکزی قدرتمند بود.

۲-تا قبل از اسلام بخش عمده آبادانی و مدنیت ایران در غرب بود و اهمیت نواحی شرقی و شمال شرقی ایران تنها قرارگرفتن در مسیر جاده ابریشم بود اما با قرارگیری ایران در قلمرو اسلام شرق ایران به دلیل محسوب شدن به عنوان مناطق مرزی جهان اسلام اهمیت استراتژیک یافت و بنابراین مدنیت و توسعه به آن منطقه نیز وارد شد و این امر باعث ایجاد جذابیت بیشتر برای قبایل آسیای مرکزی گردید.

زیبا کلام اشاره می کند که پس از گذشت مدتی از قدرت نمایی اسلام در ایران حکومت های محلی در ایران فرصت رشد و در اختیار گرفتن بیشتر قدرت را پیدا کردند و سلسله هایی نیز طاهریان، صفاریان، آل بویه و در نهایت سامانیان به دلیل همزیستی مسالمت آمیز با حکومت مرکزی اسلام توانستند قدرت نسبتا بیشتری به دست آورند اما باز هم در این زمان از قدرت و نیروی ساسانیان خبری نبود و ایران آسیب پذیرتر شده بود.

ترکان غزنوی و به دنبال آن ترکمن های سلجوقی (و به دنبال آن ترکان خوارزمشاهی) اولین قبایلی بودند که به ایران هجوم آوردند و نتیجه هجوم آنها چیزی جز غارت و ویرانی برای ایران نداشت… همه این هجوم ها از طرفی فرهنگ قبیله ای و ایلاتی را در این تثبیت کرد.

در نتیجه عنصر قومی و منش قبیله گرایی و صحرانشینی با استقرار غزنویان در دستگاه حکومت، به صورت بخش قابل توجهی از مختصات اجتماعی و اقتصادی حاکم بر جامعه آن روز ایران در آمد.

اما اثر مهم تر از این قبایل ترک و ترکمن را هجوم و ویرانی های مغولان بر جای گذاشت:

اما مصیبت بزرگتر هنوز در راه بود. مصیبتی که تاخت و تاز تاتارها، ترک ها و ترکمن ها در مقایسه با آن همانند نیش پشه در مقابل زهر افعی است. اگر ترک ها این شهر یا آن منطقه را از ترکمن ها یا قبیله دیگری در طی جنگی می گرفتند و در نتیجه شماری از مردم آن منطقه کشته می شدند و یا بخشی از استحکامات و ابنیه شهر از بین می رفت، مغولان با از بین بردن کامل شهر و منطقه اساسا چیزی بر جای نمی گذاردند.

اگرچه  پس از نیم قرن آنان به اسلام گرویدند و دودمان ایلخانان را تشکیل دادند اما ضرباتی که ایران در نیمه اول قرن سیزدهم از مغولان خورد آنچنان گسترده، عمیق و همه جانبه بود که می توان گفت ایران دیگر نتوانست کمر راست کند.

در ادامه، زیبا کلام شواهدی از وضعیت ایران و نهادهای مختلف را قبل و بعد از هجوم قبایل آسیای مرکزی و مغولان ارائه می دهد:

ایران آن روز (ساسانیان تا سامانیان – قبل از هجوم غزنویان) هم در زمینه کشاورزی و هم در زمینه تولیدات صنعتی سرآمد بوده است.

در آن مقطع ایرانیان (مسلمین) صنعت استخراج معادن را دارا بوده اند، ثانیا با برخورداری از معادن، آنان قادر شده بودند به سطحی از تولید برسند که نه تنها بتوانند نیازمندی های داخلی خود را پاسخ گویند، بلکه اضافه تولید خود را به شرق (چین) و غرب (اروپا) نیز صادر نمایند.

در طی سی و چندسالی که سلطان محمود امپراتوری بزرگ غزنویان را می ساخت، ایران تقریبا بی وقفه درگیر جنگ بود؛

اولین قربانیان این جنگ ها مراکز پررونق کشاورزی و صنعت بود، پیامدهای بلندمدت هجوم و استیلای صحرانشینان را در پنج بعد می شود خلاصه کرد: کاهش چشمگیر نفوس، ویرانی شدید شبکه های آبیاری، تقویت دامداری و صحرا نشینی (به ضرر کشاورزی و اسکان های شهری و روستایی)، تغییرات دامنه دار در ترکیب طبقه زمین دار و بالاخره قطع تکامل صنعتی و تجاری بلندمدت ایران

کشتار و تخریب شهرها تنها پیامد هجوم مغولان نبود. صدها هزار صنعتگر و کسانی که حرفه و دانش فنی داشتند و به نحوی در امر تولیدات شرکت می کردند، به اسارت مغولان در آمدند.

اما تبعات مخرب تر تاخت و تازهای این قبایل بیشتر در دراز مدت ظاهر گردید و به نظر می رسد بیشترین صدمه بر پیکر کشاورزی وارد شد. شبکه های آبیاری ویران شد و زمین های مزروعی به چراگاه تبدیل گشت.


فصل چهارم : تاثیر هجوم قبایل بر ساختار نهادهای اجتماعی ایران

تاثیر هجوم قبایل آسیای مرکزی و مغول به ایران تنها محدود به از بین رفتن زیرساخت های آبی و کشاورزی و مسائل اقتصادی نبود؛ زیباکلام معتقد است دامنه تاثیر هجوم قبایل به ایران بسیار گسترده تر و مخرب تر بوده است و در این فصل به این موضوع می پردازد.

از میان مجموع عناصری که اجتماع ایران قرن نوزدهم را تشکیل می دادند، به نظر می رسد که برخی از آنها از اهمیت بیشتری برخوردار بودند. به عنوان مثال، تمرکز مطلق قدرت در دست حکومت، ضعف حاکمیت قانون، و در نتیجه فقدان امنیت فردی و اجتماعی، کمرنگ بودن نهاد مالکیت، عدم برخورداری فرد از حقوق اجتماعی بالاخص در مقابله با حکومت، تمرکز قوه اقتصادی جامعه در دست دولت ، فقدان گروه های اجتماعی-اقتصادی که توانسته باشند مستقل از دولت به وجود بیایند، خاموش بودن چراغ علم به جز در وادی علوم دینی؛ در یک کلام، مشخص ترین و عمده ترین ویژگی ایران قرن نوزدهم خلاصه می شود در تسلط کامل و بی چون و چرای حکومت بر شالوده اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران.

در مجموع بایستی گفت هجوم قبایل و تشکیل حکومت توسط آنان به نحو فزاینده ای باعث افزایش قدرت حکومت در ایران گردید. عوامل مختلفی باعث این افزایش شدند که مهمترین آنها عبارت بودند از افزایش قدرت نظامی، افزایش قدرت اقتصادی و بالاخره متمرکز شدن قدرت سیاسی که نتیجه طبیعی دوعنصر قبلی بود.

در ادامه زیبا کلام به ویژگی های مختلفی که حاصل هجوم قبایل آسیای مرکزی و مغول به ایران بود می پردازد که عبارتند از:

تمرکز قوای نظامی: پیدایش ارتش

سلطان محمود به دلیل نیاز به ایجاد قدرت مرکزی و تسلط بر ناآرامی های داخلی و همچنین لشکرکشی های خود قوای نظامی متحدی را تحت عنوان ارتش به وجود آورد؛ اما این قوای نظامی هزینه بسیار داشت که به زعم نویسنده از طریق افزایش مالیات و فشار بر فعالین اقتصادی تامین میشد

افزون بر غنایم جنگی و مالیات، حکومت از طریق ضبط اموال بی صاحب و مصادره دارایی های مخالفین یا کسانی که مورد غضب قرار گرفته و پست و منصب خود را از دست داده بودند، سعی می نمود مخارج نظامی خود را تامین نماید.

مصادره اموال یا ضبط بخشی از ثروت کسانی که مورد اتهام حکومت قرار می گرفتند روشی معمول بود، بالاخص زمانی که حکومت با کمبود منابع مالی روبرو بود.

وضع مالکیت و زمین داری

وضع مالکیت و زمین داری در ایران پس از به قدرت رسیدن غزنویان دست خوش تغییر شد که به نظر زیباکلام در دو بعد قابل بررسی است:

نخست آنکه در نتیجه به قدرت رسیدن قبایل در ایران، تملک حکومت بر زمین یا زمین داری توسط دولت افزایش یافت. بعد دوم تغییر در کم اعتبار شدن نهاد یا اصل مالکیت بود که این عمر خود معلول دو عامل بود: نخست دست به دست شدن زمین هایی که به دست حکام جدید می افتاد و دوم مصادره و ضبط بی رویه زمین از سوی حکومت

زیباکلام معتقد است که این امر نه تنها پس از دوره غزنویان و در دوره سلجوقیان کمرنگ نشد، بلکه حتی وجهه رسمی و شرعی به خود گرفته بود. و در دوره پس از حمله مغولان و ایلخانان نیز تشدید شده بود.

وضع قضا و امنیت اجتماعی

وضعیت قضا و امنیت اجتماعی نیز یکی از عناصری بود که پس از ورود قبایل آسیای مرکزی دچار تغییر شد.

فقدان امنیت اجتماعی جنبه های مختلفی داشت. یک نمونه آن سست بودن شالوده و نهاد دادرسی و قضاوت بود. جلوه دیگر آن سست بودن نهاد مالکیت و به رسمیت شناخته نشدن حق تملک بود. بعد دیگر ناپایدار بودن موقعیت صاحب منصبان و اساسا فقدان امنیت شغلی بالاخص در سطح مناصب و مشاغل عالی رتبه بود.

زیباکلام در این بخش عوامل و شواهد مختلفی ارائه می کند که حاکی از نابه سامان شدن هر روزه وضعیت امنیت اجتماعی و قضا در ایران است.

فقدان امنیت اجتماعی و حقوق فردی

این امر نیز که منطقا با عامل قبلی همبستگی دارد با تکیه بر شواهدی ارائه شده است

از شش وزیری که در طول قریب به چهل سال حکومت غزنوی ها به آنان خدمت کردند، چهارتن به قتل رسیدند و اموالشان مصادره گردید، پنجمی به زندان افتاده و اموالش نیز مصادره شد و ششمی به نحو معجزه آسایی توانست متواری شود.

جمعا یازده وزیر به دست حکام مختلف سلجوقی به قتل رسیدند. به عبارت دیگر، عمر متوسط صدارت هر وزیر قبل از آنکه سر از تنش جدا شود بیش از چهار سال نبود.

طبق برآورد “اشپولر” به استثنای یک تن، تمامی وزرای ایلخانان به قتل رسیدند.

بنابراین بخش عمده از انرژی و کوشش های وزرا ناگزیر صرف خنثی نمودن توطئه ها و مقابله با مخالفینشان می شده است. ناپایداری مناصب حکومتی همچنین سبب می شد که بسیاری از صاحب منصبان و وزرا در خلال مدتی که قدرت را در دست داشتند تلاش زیادی برای پر کردن جیب خود و ثروت اندوزی نمایند.

وقتی عدم ثبات و امنیت برای قدرتمندترین صاحب منصبان حکومتی این چنین بوده باشد نیازی به گفتن نیست که در سطح کلی تر جامعه، وضع امنیت اجتماعی به چه صورتی بوده است.

اما زیباکلام معتقد است فقدان امنیت اجتماعی تبعات منفی در جامعه داشته است که به دو صورت رواج فساد در میان دولت مردان و عدم پذیرش سمت و مشاغل دولتی از سوی مردان فهیم، امانت دار و با تقوا خود را نشان می داد.

مشروعیت و پایگاه سیاسی و اجتماعی حکومت

تحول بلندمدت دیگری که در نتیجه تسلط قبایل آسیای مرکزی بر ایران به وجود آمد، استحکام عنصر اطاعت و گردن نهادن مطلق نسبت به حکومت بود.

در مورد این عامل نیز زیباکلام شواهد زیادی از تاریخ را ارائه می دهد که چگونه حکومت های داخلی ایران برای گرفتن مشروعیت بیشتر از دولت مرکزی اسلامی علی رغم اینکه ممکن بود حتی به لحاظ دینی و اعتقادی نیز با دولت مرکزی ناهمسو باشند اما خود را زیرمجموع و مطیع آن می دانستند و اینگونه از حمایت دولت مرکزی برخوردار می شدند. این امر حتی در زمان آل بویه که حکومتی شیعه بود نیز وجود داشت و در زمان غزنویان که خود حکومتی اهل سنت بودند تشدید شد. این مشروعیت و همزیستی دوطرفه بود، حکومت مرکزی از حکومت ایران حمایت می کرد و به آن مشروعیت می داد و حکومت ایران نیز در مسائل مختلف از جمله نظامی به حکومت اسلامی کمک می کرد.

به غیر از موارد بالا الهی بودن سلطنت و حکومت و مشروعیت دینی آن نیز که ریشه تاریخی در ایران داشت مزید علت می شد تا حکومت قدرت بیشتری پیدا کند و به هر کاری دست می زند توجیه پذیر و مشروع باشد تا جایی که به جای اینکه حکومت خادم ملت باشد به راحتی دست به تعرض به حقوق ایشان بردارد. همانطور که زیبا کلام به نقل از خواجه نظام الملک وزیر سلجوقی اشاره می کند:

دادن هر نوع آزادی به رعیت هیبت پادشاه را زیان دارد و ضرورتا به سرکشی منجر خواهد شد. زیرا اگر ذره ای به آنان داده شود به خرواری تعبیر می کنند.

رعیت بی ادب گشته است از بسیاری عدل ما و دلیر شده اند و اگر مالش نیابند ترسم که تباهی پدید آید… تو (پادشاه) ایشان را بمال پیش از آنکه تباهی پدید آید و اکنون بدان که مالش بر دو روی بود، بدان را کم کردن و نیکان را مال ستدن

و این روش و ابزاری بود برای ترسیدن ملت از حکومت و اطاعت بی چون و چرا.

تمرکز مطلق قدرت سیاسی در دست حکومت، همانند شمشیری دو دم بود. از یک سو جلوی مهاجمین خارجی را می گرفت، اما از سویی دیگر مخالفین و ناراضیان داخلی را نیز سرکوب می کرد. بالطبع نهادی که هم “مقدس” بود و هم “مشروع” و هم به واسطه ملاحظات امنیتی “واجب الاطاعه”، دیگر کمتر کسی را یارای آن می بود که از فرمان وی سرباز زند. مضافا این که چنین حکومتی بالطبع خود را محق می دانست تا هرگونه دخل و تصرفی را که لازم می داند در اموال و سرنوشت رعایای خود بنماید.

فصل پنجم : خاموش شدن چراغ علم

این فصل، بلندترین بخش کتاب است و نویسنده اظهار می کند که بیشترین زمان و انرژی را برای تدوین آن به کارگرفته است. در این فصل تلاش می شود علت خاموش شدن چراغ علم در ایران و خاموش ماندن آن از یک برهه تاریخی به بعد مورد بررسی قرار گیرد، چرا که تقریبا هیچ شکی در این امر نیست که زمانی ایرانیان و مسلمانان از هر جهت و در هر علمی در دنیا سرآمد بودند و پس از آن به یکباره همه چیز به نابودی کشیده شد…

زیرا مقطعی که از آن به نام عصر طلایی رونق علمی اسلام یاد می شود و دانشمندان مسلمان بدون اغراق در هر زمینه علمی سرآمد عصر خود بودند، اتفاقا در زمانی به وجود آمد که این “انحراف” (تحت عنوان خلافت بنی عباس) بر مسلمین حاکم بود. و از قضای روزگار، زمان افول یا حضیض هم اتفاقا باز هم در همین مقطع اگرچه با یکی دو قرن تاخیر رخ داد

تنها نتیجه ای که از این مشاهده می توان گرفت این است که صرف اسلامی بودن جامعه ای لزوما و به طور اتوماتیک برای آن جامعه پیشرفت علمی به بار نمی آورد. متقابلا نیز صرف اسلامی بودن جامعه ای لزوما اسباب رکود فعالیت های علمی را در آن فراهم نمی آورد.

به زعم نویسنده بسیاری افول علمی را به هجوم مغولان نسبت می دهند، اما با شواهدی که زیباکلام در کتاب آورده، ادعا می کند که این افول یکی دو قرن قبل از هجوم مغولان آغاز شده و در واقع هجوم مغولان ضربه نهایی را بر پیکره علم وارد می کند ولی آغاز کننده افول علمی نیست.

اگر بخواهیم دقیقتر بحث نماییم می توان گفت که عصر طلایی رونق علمی در اسلام از نیمه دوم قرن هشتم میلادی به تدریج پدیدار گشت؛ در طول یک قرن و نیم بعدی یعنی تا اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم تکامل یافته و به اوج خود رسید و پس از آن تحول و پویایی اش رو به کندی نهاد، از قرن یازدهم به تدریج به سکون گرایید و از اواخر این قرن آثار درجا زدن و افول آن نمایان شد. بنابراین در قرن سیزدهم که هجوم مغولان صورت گرفت و در قرن بعدی که تاتارها به رهبری تیمور لنگ ایران را زیر و رو کردند، جریان افول علمی مسلمین، یکی دو قرن می شد که در حال تکوین بود.

پس از بررسی این موارد، نویسنده به چرایی ایجاد افول علمی می پردازد و با تکیه بر شواهد و مرور تحقیقات گذشته عنوان می کند که به نوعی ظهور و رواج آیین مدرسی باعث ایجاد افول شده است.

دکتر مهدی فرشاد پس از شرح مبسوطی در این باب که چگونه هر نوع بحث و فحص در مسایل علمی و اصولا تعلیم و فراگیری علوم غیردینی و فلسفه در مدارس حوزه خلافت (از جمله ایران) ممنون شده و فقط آموزش مطالب دینی مجاز بود، “آیین مدرسی” به عنوان یکی از عوامل به وجود آمدن این تحول معرفی می نماید

جرج سارتون نویسنده اثر حجیم تاریخ علم نیز آیین مدرسی را عامل افول علمی مسلمین می داند. اما او این آیین را مشکل کلی علم در قرون وسطی می داند ولی معتقد است با پیدایش رنسانس غرب توانست با موفقیت این مشکل را از پیش رو بردارد در حالی که شرق موفق به این کار نشد

از جمله عوامل دیگری که به زعم مهدی فرشاد باعث افول علمی مسلمین می شود “نظریه ادواری بودن تمدن ها” است. این نظریه بیان می کند که هر تمدنی معمولا پس از صعود و رسیدن به اوجش به تدریج شروع به افول می کند. 

اما زیباکلام در ادامه این فصل سعی میکند به این سوال پاسخ دهد که “کدام علل و عوامل باعث شدند به تعبیر فرشاد محیط علمی اسلام بسته شود، آیین مدرسی بر آن چیره گردد و یا به تعبیر سارتون تجربه گرایی از آن رخت بندد؟”

بقیه فصل سعی میکند به سوال بالا پاسخ دهد و در اینجا ما به صورت بسیار خلاصه و سرفصل وار به اتفاقات مهمی که ارائه شده اشاره می کنیم:

پرده اول – در ابتدای قدرت گرفتن اسلام و به خصوص با شروع حکومت بنی عباس، تمدن اسلام به یکی از جذاب ترین مقصدها برای دانشمندان و متفکرانی از سرتاسر دنیا تبدیل می شود و آنها را به خود جذب می کند. این عالمان که از هر نژاد و دین و مذهبی بودند به دلایل مختلف از جمله خفقان های خارج از دنیای اسلام به قلمرو حکومت اسلامی متمایل می شوند.

پرده دوم – حکمای ابتدایی بنی عباس (و به خصوص با طلایه داری منصور) موجبات رشد و پیشرفت دانش و علم و صنعت را فراهم می کنند و تا حد زیادی از آن حمایت می کنند. در این زمان که عربی زبان رسمی امپراتوری اسلام است اولین حرکت های نهضت ترجمه آغاز می شود و دانشمندان و مترجمان مختلفی مامور می شوند تا حد ممکن دانش موجود در دنیا را در مرکز حکومت اسلامی جمع آوری و ترجمه کنند. دانش از چین، هند، ایران، بیزانس، شمال بین النهرین، حوزه اسکندریه (مصر) و هر تمدنی که دردنیا وجود داشت جمع آوری، ترجمه و به قلمرو اسلامی وارد شد.

پرده سوم – این نهضت علمی در زمان هارون الرشید و به خصوص مامون به اوج خود رسید… زمانی که دیگر مسلمانان نه فقط مترجم بلکه خود مولد و سرآمد علمی دنیا شده بودند و در سرتاسر قلمرو اسلامی علم و دانش و تفکر رواج یافته بود.

پرده چهارم – با به قدرت رسیدن متوکل و مخالفت عمیق این خلیفه با تعقل و فلسفه و جدال و مناظره به مرور چراغ علم در دنیای اسلام رو به خاموشی گذاشت و آیین مدرسی هر روز قدرت و حمایت بیشتری گرفت و علمای متحجر دین قدرتمندتر شدند.

در ادامه زیبا کلام خصوصیات ونحوه پیدایش عصر طلایی رونق علمی اسلام رو مورد بحث قرار می دهد و مهمترینِ این خصوصیات را معرفی می کند:

اولین و شاید بتوان گفت مهمترین نکته این بود که رونق علمی که در قرن اولیه بنی عباس به وجود آمد یک جریان طبیعی و خودجوش نبود، بلکه پدیده ای بود که از بیرون وارد مرکز امپراتوری اسلام در بغداد شده بود. در واقع درختی نبود که به صورت نهالی کاشته شده و به تدریج ریشه دوانیده و رشد کرده باد، بلکه درختی بود که با ریشه از جای دیگر کنده شده، به بغداد آورده شده و در آنجا کاشته شده بود.

خصوصیت دوم که از خصوصیت اول حاصل می شود این بود که رونق علمی را حکومت به وجود آورد و بنابراین خود نیست میتوانست آن را از بین ببرد.

سومین خصوصیت، ماهیت تقلیدی علوم رایج شده بود، تقلید و ترجمه در خود تفکر و تعقل کمتری را دارد و به همین دلیل می تواند جریان آسیب پذیر تری را ایجاد کند. مسلمین غالبا مغلوب شهرت بعضی از دانشمندان قدیم شدند و از تحقیق جدید در درستی یا نادرستی نظرهای آن بازماندند.

چهارمین ویژگی دربرگیرنده یکی از پیشرفته ترین شاخه های علمی یعنی پزشکی بود که حتی می توان از آن به عنوان یکی از اسباب و علل اقبال علمی مسلمین یاد کرد. اما این شاخه نیز با افول علمی رو به خاموشی نهاد

پنجمین خصوصیت ، فرار مغزها بود! همانطور که در ابتدا به دلیل فشارهای حکومت های مختلف دانشمندان به سمت قلمرو اسلامی سرازیر شدند در زمان فشار حکومت اسلامی بر دانشمندان و فراهم شدن زمینه بازگشت آنها این پدیده به صورت معکوس رخ داد.

و درنهایت خصوصیت دیگر، امنیت ملی بود؛ سرکوب و جلوگیری از افکار و عقاید و در کل فعالیت های آزادانه فکری عامل مهم دیگری در شکوفایی و افول جریان علمی در اسلام بود.

اما در باب چگونگی و چرایی افول جریان علمی، مقطع مهم تاریخی که زیباکلام به آن اشاره می کند ظهور متوکل عباسی است. اما زیباکلام معتقد است که ظهور متوکل و تمایلش به سنت گرایان و اصحاب الحدیث (به طور خلاصه کسانی که اعتقاد دارند نباید به مناظره آرا و جدال و تفکر و تعقل و فلسفه پرداخت و فقط باید هرچیزی که در سنت اسلام گفته شده بدون هیچ تفکر و تعقل و چون و چرا اجرا شود و تنها به مقدار محدود امکان پیشبرد علم آن هم فقط در زمینه مسائل دینی وجود دارد) تنها همچون اصابت جرقه ای بر بشکه باروت بود و این تفکرات مدت ها قبل وجود داشت و تنها منتظر زمانی برای ظهور و بروز با پشتوانه حکومت بود که متوکل این امکان را ایجاد کرد.

در ادامه زیبا کلام به طور کامل به شرح و بسط نظریات و اعتقادات این دسته می پردازد و تاریخچه پیدایش و ریشه های فکری آنها را مورد بررسی قرار می دهد.

تعریف سنت چیست؟ عالم و فقیه چه تعریفی دارند و چگونه به وجود آمدند؟ علم رجال چیست و چگونه به وجود آمد؟ اصحاب الحدیث و اصحاب الرای چه کسانی بودند و چه تفاوتی داشتند؟ تفاوت بنیادی چهار مشرب حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی چه بود؟ فقه اساسا چگونه پدید آمد؟ چرا و چگونه باب اجتهاد در اهل سنت بسته شد؟ معتزله چگونه به وجود آمد و چه اعتقادی داشت؟ 

اینها سوالاتی است که زیباکلام در این بخش به آنها پاسخ می دهد و با کمک آنها چگونگی انحطاط و افول جریان علمی مسلمین را توضیح می دهد

همچنین در ادامه بیان می کند که متوکل چگونه حملات مختلفی را در مقابل متفکرین، فلاسفه، اصحاب رای و دیگر جریان های متکی به عقل و تعقل ترتیب می دهد و جریان خفقان و بسته ای را ایجاد می کند.

در بخش بعدی این فصل تحولاتی که به طور خاص در آن برهه از تاریخ در ایران اتفاق افتاد مورد بررسی قرار می گیرد. 

ایران نیز به عنوان بخشی از قلمرو حکومت اسلامی به خصوص در زمان آل بویه و سامانیان حمایت های بسیار زیادی از روند علم و دانش کرد، زیباکلام در این بخش شواهد مختلفی را ارائه می دهد که مورخان از آل بویه و به خصوص عضدالدوله و فرمانروایان سامانی، در باب اشاعه فرهنگ و علم به نیکی یاد می کنند به گونه ای که در آن زمان منطقه خراسان و ماوراء النهر در قرن دهم میلادی به مراکز مهم علمی و ادبی تبدیل شدند.

اما حیات علمی در ایران تا یکی دوقرن بعد از شروع افول در جهان عرب (تا حدود قرن یازدهم) ادامه پیدا کرد و دانشمندان بسیار بلندآوازه ای در همین مقطع تاریخ در ایران تربیت شدند اما به زعم زیباکلام دو عامل باعث شد رفته رفته از قرن یازدهم افول علمی در ایران نیز آغاز شود:

نخست آنکه ایران به هر حال بخشی از امپراتوری اسلام بود و نمی توانست در تجزیه و تحلیل نهایی راه راهی جدا و مستقل از مابقی امپراتوری بپیماید.

اما اگر هم به گونه ای محدود و مختصر این احتمال یا امید وجود داشته که در مناطقی که صدها و بعضا هزاران کیلومتر با مرکز قدرت فاصله داشتند روال فکری و بینشی غیر از آنچه در مرکز بود بتواند جریان پیدا کند، این احتمال توسط عامل دوم یعنی ورود قبایل و طوایف آسیای مرکزی به ایران از قرن یازدهم برای همیشه از میان رفت. زیرا این قبایل با پذیرش کامل سبک و سیاق تفکر حاکم بر بغداد باعث شدند تا آن تفکر به طور قطعی و همه جانبه در ایران نیز راه یافته و بر ایرانیان مسلط شود.

در ادامه زیباکلام چگونگی افول علمی در ایران را مورد بررسی قرار می دهد. در ابتدا غزنویان در زمان سلطان محدود به مخالفت و مبارزه علیه علمایی برخواست که نظرشان مخالف حکومت مرکزی بود. اما این امر به خصوص در دوره سلجوقیان و مشخصا در دوره وزارت خواجه نظام الملک به اوج خود می رسد. در زمان خواجه نظام الملک عمده مدارس ایران تبدیل به مدارس نظامیه شدند که در این مدارس تنها و تنها مواد درسی در فقه و اصول و معارف دینی خلاصه می شد.

بر خلاف علوم دینی با فلسفه و علوم عقلی سخت مبارزه می شد و دانشمندان این مدارس به ویژه امام محمد غزالی از مبارزان سرسخت فلسفه بودند.

مدارس نظامیه در شمار آن دسته از مراکز علمی نبوده است که نوابغ بشری را از هر نژاد و ملیتی در خدمت به علم به سوی خود جذب نماید، بلکه با اعمال محدودیت های علمی و مذهبی و نادیده گرفتن بسیاری از رشته های دانش بشری و منع دانشمندان و دانش پژوهان غیر شافعی، پیشرفت علوم و اندیشه های آزاد را در مسیر رکود و انحطاط قرار داد.

اما خواجه نظام الملک در این راه تنها نبود! ایدئولوژی های سیاسی او با پشتوانه نظریه پردازی و طرح های فکری امام محمد غزالی تکمیل می شد.

اگر خواجه نظام الملک را معمار سیاسی نظام جدیدی که از قرن یازدهم میلادی بر ایران حاکم شد بدانیم، در آن صورت ابوحامد امام محمد غزالی را بایستی نظریه پرداز و طراح فکری آن به شمار آوریم

به زعم نویسنده امام محمد غزالی یکی از سرسخت ترین مخالفان فلسفه و علوم طبیعی بود. اما این اعتقاد وجود دارد که دلیل مخالفت او با فلسفه، از عقل ستیزی ناشی نمی شد بلکه به دلیل تشتت آرایی بود که فلسفه آن را به وجود آورده بود.

اگر او بر فلسفه می تازد بر خلاف تصور رایج، به دلیل عقل ستیزی و یا خرد گریزی اش نبود بلکه به این خاطر بود که غزالی به غلط یا درست اینطور تشخیص می داد که فلسفه یکی از عوامل به وجود آورنده هرج و مرج فکری بود که به نظر او بر جامعه مسلمین آن عصر سایه افکنده بود.

غزالی همچنین با علوم طبیعی نیز مخالفت میکرد

او بیشتر نگران تبعات احتمالی بود که فعالیت های علمی می توانستند به بار آورند، از جمله این که مطالعه علمی ممکن بود محقق را تحت تاثیر قرار دهد و از امر دین منصرف نماید.

او نگران بود که سروکار داشتن با علوم طبیعی و ریاضیات به دلیل طبیعت تعقلی شان ممکن بود انسان را دچار این توهم نماید که در امر دین نیز بخواهد از همان روش استدلالی و منطق تعقلی استفاده نماید.

تعقل سیاسی خواجه، انضباط عقیدتی غزالی و بالاخره پشتیبانی سخت حکام ترک نژاد از سنت گرایی، چهره فکری و اجتماعی ایران را از قرن یازدهم به بعد به سرعت دگرگون نمود.

اما مخالفت با علم تا حدی بود که با همه علوم سر به مخالفت برداشتند، به امثال ابوعلی سینا و فارابی اتهام کفر و بی دینی زدند، امثال ابوریحان بیرونی را به الحاد متهم کردند و عمر خیام را مجبور به مهاجرت به مکه کردند. همچنین علومی مثل نجوم، هندسه و مهندسی نیز مکروه و مایه گمراهی اعلام شد.

اما بر اساس شواهد نویسنده این خاموشی علم در قرون بعدی نیز به همین صورت ادامه پیدا کرد، چنان که امثال ابن خلدون در قرن چهاردهم و علمای برجسته عهد صفوی مثل فیض کاشانی و مجلسی و … همچنان به مبارزه با تعقل و فلسفه می پرداختند

به سخن دیگر، در ایران شیعه قرن شانزدهم همانقدر عناد با علوم طبیعی و بیزاری از فلسفه و فلاسفه وجود داشت که در ایران سنی قرن دوازدهم میلادی، با این تفاوت که در عهد سلجوقیان ایرانیان با رشته های مختلف علوم هنوز آشنا بودند اما در زمانی که صفویان به قدرت رسیدند این خاموشی عملا دیگر به وقوع پیوسته بود.

و این امر که مسملمانان باید از دانش های استوار بر پایه خرد و استدلال دوری کنند از سوی علمای دوران قاجاریه نیز تکرار گردید.

فصل ششم : شرق و غرب: تماس یا تقابل

در این فصل زیباکلام سعی میکند پاسخ روشنی برای مسئله رویارویی شرق و غرب و اثر و میزان تاثیر آن بر عقب ماندگی ایران ارائه دهد.

در ابتدای این فصل زیباکلام بیان می کند که رویارویی شرق و غرب صرفا بخشی از سیر تحولات دنیا بود و نه همه آن

حجم رویارویی غربیان با یکدیگر از قرن هجدهم به بعد چندین برابر حجم رویارویی میان شرق و غرب بود. اگر جنگ را به عنوان یک پارامتر یا مولفه در جهت اندازه گیری میزان رویارویی فرض بگیریم، حجم جنگ ها، ویرانی ها و نابودی که در میان خود غربیان به وقوع پیوست با حجم جنگ هایی که بین غربیان و شرقیان به وقوع پیوست اساسا حتی قابل مقایسه هم نیست.

در ادامه زیبا کلام در بخشی با عنوان موقعیت اقلیمی اروپا و تاثیرات آن بر روابط میان شرق و غرب تلاش می کند ریشه های تاریخی روابط شرق و غرب را پیدا کند و در پایان این بخش بیان می کند که تسلط بر دریا در حقیقت پیش نیاز تسلط غربیان بر مشرق زمین بود.

نویسنده معتقد است بر اساس شواهد تاریخی و بر خلاف اعتقاد مرسوم، تسلط غربیان ناشی از انقلاب صنعتی نیست و این امر چند قرن قبل از انقلاب صنعتی به وقوع پیوسته است.

برخلاف باور و اعتقاد جاافتاده ما که تسلط غربیان را ناشی از انقلاب صنعتی یا از آن مقطع به بعد می دانیم، این تسلط قرن ها قبل از ظهور بورژوازی و پیدایش سرمایه داری در غرب در قرن نوزدهم به وجود آمده بود. انقلاب صنعتی صرفا باعث گردید تا غرب ابزار و امکانات پیشرفته و نیرومندی در جهت نیل به تسلط بیشتر و کاملتر به اجتماعات دیگر دست یابد.


پرتغالی ها سه قرن قبل از دست یابی به چنین کشتی هایی بر تنگه هرمز و جزایر قشم و کیش و بندرعباس تسلط یافته بودند. رقبای اسپانیایی آنها توانسته بودند کره زمین را دور زده و قاره آمریکا را کشف نمایند.

اما زیبا کلام معتقد است غیر از دریا عوامل دیگری نیز در ایجاد تحولات اساسی در اروپا نقش داشته است، چرا که بسیاری از مناطق دیگر دنیا نیز به دریا دسترسی داشتند اما این تحولات در آنها اتفاق نیفتاد. از جمله عواملی که زیباکلام به آنها اشاره می کند، نفوذ اقوام، ملل و فرهنگ های مختلف در قاره اروپا و وجود زبان رسمی لاتین بوده است. همچنین نویسنده معتقد است عامل اساسی دیگری که دریا را به پر اهمیت ترین و متداول ترین حرفه ها در اروپا تبدیل کرد، تجارت بود.

همچنین زیباکلام اعتقاد دارد در آن دوران به دلیل “کسرموازنه تجاری” اروپا نسبت به شرق، اروپاییان ناگزیر بودند برای یافتن طلا و ایجاد امکان تجارت با شرق ماجراجویی های بیشتری نسبت به شرقی ها داشته باشند.

اما بخش بعدی فصل تحت عنوان جنگ های صلیبی؛ نخستین دور رویارویی های بین اسلام و اروپا (۱۰۹۵تا ۱۳۰۰) است. در این بخش نسبتا بلند زیباکلام تمام سابقه رویارویی های جنگ های صلیبی، چگونگی و چرایی پیدایش این جنگ ها و اتفاقات و رفت و برگشت های متعدد در این زمان را مورد بررسی قرار می دهد و باتوجه به طولانی مدت بودن دوره این جنگ ها، معتقد است که 

بنابراین جنگ های صلیبی تماس و مراوده گسترده ای را برای نخستین بار میان اروپاییان و مسلمین با خود به دنبال آورد

زیباکلام معتقد است که در خلال این جنگ ها و پس از برچیده شدن بساط خلافت بعد از حمله مغول عملا امپراتوری اسلام چندپاره شد و قبایل مختلف قدرت های منطقه ای را در دست گرفتند

نتیجه بلندمدت هجوم صلیبیان به قدرت رسیدن و حاکمیت قبایل در مهمترین و به تعبیر امروزه استراتژیک ترین مناطق امپراتوری اسلام بود. با تمامی تبعات منفی که تکیه بر قدرت این نیروها به دنبال آورد.

نویسنده در بخش بعدی به تبعات مختلف جنگ های صلیبی می پردازد که در اینجا به اختصار اشاره می شود:

  • سرزمین های شرق برای غربیان، سرزمین های ثروت و اشرافیت و شکوه بود و بسیاری از بخش های فرهنگ و تمدن و کالاهای شرق که شاید تنها قبل از این جنگ ها فقط در اختیار اشراف غرب بود به کل جامعه غرب کشیده شد.
  • غربیان به طور گسترده با علوم، تکنولوژی، فرهنگ و تمدن پیشرفته جامعه اسلامی در آن روز به تدریج آشنا شدند، آنها را فراگرفتند و رفته رفته به کار بستند
  • به دلیل ماهیت جنگ های صلیبی در آن زمان اروپاییان تسلط بسیار بیشتری بر دریا پیدا کردند و می توان به نوعی گفت که تسلط خود را تثبیت کردند و فناوری های پیشرفته تری را برای تسلط هرچه بیشتر بر دریا پدید آوردند

در طی این دوقرن بنابر عواملی که دیدیم، این موازنه به تدریج به نفع غربیان تغییر کرد. نقطه عطف عصر جدید را به بهترین شکل خود می توانیم در انتهای قرن سیزدهم ملاحظه کنیم. در سال ۱۲۹۳ نیروی دریای متحد جنووا و پرتغالی ها شکست سنگین و قطعی در جبل الطارق بر مسلمین (ایوبی ها) وارد ساختند؛ شکستی که در حقیقت سرآغاز تحولی جدید در روابط بین شرق و غرب بود.

و پس از این نقطه عطف بود که اروپایی ها و در راس آنها پرتغالی ها و اسپانیایی ها با تسلط بیشتر بر دریا هر روز و هر سال بر فتوحات خود گشودند… کشف قاره آمریکا، دور زدن قاره آفریقا و رسیدن و تسلط به خلیج فارس و بسیاری اتفاقات دیگر پس از این برهه زمانی رخ داد. در این بخش از فصل زیباکلام شواهد دیگری را ارائه می کند که تحولات دنیا همه دست به دست هم دادند تا تسلط اروپاییان بر دریا رفته رفته بیش از پیش افزایش یابد. 

در ادامه زیباکلام بررسی می کند که چگونه ورود اروپاییان به دنیای شرق، فرهنگ و بسیاری از نهادهای موجود در شرق را نیز دستخوش تغییر می کند

بنابراین بحث فقط این نبود که غربیان از قرن چهاردهم به تدریج وارد شرق شدند، بلکه نکته اساسی تر این بود که بازیکنان جدید با خود قوانین جدیدی نیز وارد میدان کردند.

و درنهایت این فصل با بررسی شواهد تاریخی و ارائه روندهایی که دولت های بزرگتر و قوی تر بعد از اسپانیا و پرتغال مثل فرانسه و انگلیس ایجاد کردند پایان می یابد و زیباکلام اینطور نتیجه گیری می کند که:

بر بسیاری از امپراتوری های ابرقدرت مسیحی اروپایی دقیقا همان رفت که بر امپراتوری مسلمان عثمانی. در قرن نوزدهم، امپراتوری مسلمان عثمانی همانطور در حال خردشدن و اضمحلال بود که امپراتوری های مسیحی پرتغال و اسپانیا در قرون قبل از آن. امپراتوری عثمانی همانقدر زیر چرخ رنسانس، عصر بیداری و انقلاب صنعتی خرد شد که قدرت های مسیحی. بنابراین اگر هنوز اصراری باشد که تاریخ را به گونه یک طرح و توطئه از پیش تعیین شده بدانیم، بایستی گفت که این طرح و توطئه نه علیه مسلمین بلکه علیه تمامی قدرت ها و امپراتوری هایی اتفاق افتاد که دروازه های خود را به روی پیشرفت علمی، تفکر اجتماعی، تعقل سیاسی و تفکر انتقادی بستند، صرف نظر از آنکه در شرق بودند یا غرب، اروپایی بودند یا عرب یا ایرانی، هندی بودند یا چینی، مسیحی بودند یا هندو و یا مسلمان.

نوشته های بیشتر در مورد ایران: اصالتی از جنس ایران

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE